چرا زندگی میکنیم؟ اگر به هیچ شکلی از اشکال دنیای بعد از مرگ اعتقادی نداریم، پس چرا حاضریم جون خودمون رو فدای نجات جون انسانهای دیگه کنیم. با تمام لذتی که از این کار میبریم، آیا این موضوع درست نست که دقیقا بعد از مردن طوری نابود میشیم که اصلا مهم نیست قبلا چطور آدمی بودیم. اصلا مهم نیست که از ما به خوبی یاد میشه و یا به بدی. چون دیگه مطلقا وجود نداریم. از طرفی اگه زندگی ارزشش رو نداره که به خاطر ادامه دادنش جون خودمون رو به جون تعداد زیادی آدم ترجیح بدیم، پس چرا از همون اول به زندگیمون ادامه دادیم. اگه درست به قضیه نگاه کنیم اعمالمون مجموعه ای از بی فکری ها و اعمال غریزی هست. زندگی مکنیم چون تا قبل از این زندگی میکردیم و فداکاری میکنیم چون احساس بزرگی، خوب بودن و شریف بودن رو دوست داریم اما به این فکر نمیکنیم که بعد از مردن هیچ کدوم اینها ارزشی نداره.
شاید راه به هر قیمتی زنده موندن رو پیش بگیریم. اما باز هم سوال بزرگی پیش میاد؛ اگه قراره همه چیز بعد از مردنمون تموم بشه، این همه تلاش برای چیه؟ چرا شروع به ساختن قلعه ی شنیی کنیم که هر لحظه ممکنه موج دریا بیاد و خرابش کنه؟ تحمل غم و خوشی هایی که هر هر روز برامون اتفاق میوفتن و روز بعد فراموششون میکنیم برای چیه وقتی که آخر عمرمون چیزی زیادی ازشون به خاطر نداریم و بعد هم قطعا خواهیم مرد. چی باعث میشه به این راه پوچمون ادامه بدیم؟!
چرا سعی میکنیم برای همه چیز نظمی قائل بشیم و اتفاقاتی که اطرافمون میوفته رو فراتر از اتفاق بدونیم؟ شاید به این خاطر که راحت تر از شر سوالات بالا خلاص بشیم. شاید هم نه...
یکی رو میشناختم که آدما رو به دو دسته تقسیم میکرد. اونایی که زندگی میکنن و اگه وقت شد فکر میکنن و اونایی که فکر میکنن و بعد اگه وقت شد زندگی میکنن. میگفت همه ما تا وقتی بچه ایم جزء گروه اولیم ولی هر کدوممون تو یه سنی بالاخره تصمیم میگیرم که می خوایم به گروه دوم بیاییم یا تو همون گروه اول بمونیم. بعد ها گفت که خودش رو جزء دسته ی دوم می دونه.
یه روزی که باهاش حرف میزدم بهم گفت «می دونی بین تمام چیزایی که گروه اول دارن و من ندارم دلم برای چی تنگ میشه؟» بعد ادامه داد که «اینکه اونا می تونن هر چند وقت یکبار کل مشکلات زندگی و بدبختیهاشون رو تقصیر زمانه و شانس و اقبال و دیگرا ن بندازن. اما من نمیتونم و این خیلی سخته. اینکه بدونی هر گندی که به زندگیت زدی مربوط به خودته، حتی یادت باشه که مربوط به کدوم بخش از زندگیته و کدوم تصمیمیه که گرفتی. و باز اون لحظه ای رو که تصمیم گرفتی یادت باشه و بدونی که حتی تو اون لحظه میدونستی با اون تصمیمت چه گندی به زندگیت میزنی و با این وجود اون کار رو کردی چون حالشو نداشتی کار دیگه ای رو بکنی.» بعد بهم نگاه کرد و گفت «همه میدونن که دونستن سخته، اما هیشکی هرگز بهت نمیگه که گاهی وقتا دونستن به هیچ دردی نمی خوره و فقط زندگیت رو بی معنی و تلخ میکنه، پس تا وقتی که نمیدونی برای چی می خوای بدونی، اصلا دنبال دونستن نرو».
« نیاز باعث حرکت هست. چه بدانیم و حسش کنیم یا اینکه پنهان شده در اعماق وجودمان باشد و از آن بی خبر باشیم.
نیاز تنها محرک ماست. در این بحثی نیست، بحث بر سر این است که نیاز باید ایجاد شود یا آنکه در ایجاد نباید دخالتی کرد و فقط باید آنرا یافت. »
اگر به چیزی که میخوایمش نرسیم ناراحت میشیم. درسته که با انداختن گناه به دوش بقیه، اونا رو مقصر این شکست میدونیم. اما ناراحتیمون اینه که میدونیم لیاقت یا صلاحیت رسیدن به اون چیز رو نداشتیم. اما هرگز به این موضوع اعتراف نمیکینم،حتی پیش خودمون. برای همینه که از هر روشی استفاده میکنیم که بهش برسیم. اگه اسباب بازی هست، با گریه و زاری، اگر نمره هست با تقلب و سفارش، اگه عشق هست با دروغ و خودبزرگ نمایی، اگر کار هست با پارتی، اگه پول هست با دزدی، اگه قدرت هست با نیرنگ و ... .
ما ارزش رو تو داشتن میدونیم، در داشتن اون اسباب بازی و نمره و عشق و کار و پول و مال و قدرت و ... . اما تا به حال به این فکر کردین که شاید ارزش تو این چیزا نباشه. تا حالا فکر کردین که نداشتن اینها به معنی بازنده بودن نیست. تا حالا فکر کردین این جنس حرفایی که میزنم، حرفای یک بازنده نیست!
ما «دروغ» میکنیم، در تمام ابعاد زندگیمون. برای اینکه با این دروغ رو در رو نشیم تمام آینه ها رو از سر راه بر میداریم، به اسم ضعف، ترس، بزدلی، بازنده بودن، و حتی به اسم دروغ! اما اگر یه روز شجاعتش رو داشتیم که بدون هیچ گونه خودفریبیی، صاف و ساده به یک آینه ی کامل نگاه کنیم، اگر یک روز این کار رو کردیم، شاید از چیزی که توش میبینیم متحیر بشیم. شاید ببینیم که آرزوها و اهداف زندگیمون، تفکر و جهان بینی واقعیمون، چیزی بسیار متفاوت تر از چیزی هست که الان به اون اعتقاد داریم. شاید ما اون تصویر توی آینه رو نشناسیم. شاید برای این سالهاست روحمون نخندیده چون با ما بیگانه شده. اما تو این رابطه طلاقی وجود نداره، پس سوخته و ساخ... نه، سوخته و باز هم سوخته.
شاید حس خوشبختیی که بیشتر از چند چند ثانیه طول میکشه فقط وقتی به سراغ آدم بیاد که آدم به اصل خودش برگرده و خودش باشه، نه اون کپی تقلبیی باشه که محیط اطرافش اونو به سمت ساختنش هل دادن. شاید گشتن دنبال هدف ما رو از هدفی که از قبل با ما بوده، هدفی که ما بیشترین سازگاری رو با اون داریم، دور کنه. شاید...
اما همیشه یک چیز رو به یاد داشته باشیم، تمام آینه ها راست نمیگن، تما آینه ها اون چیزی که هستیم رو بهمون نشون نمیدن. پس در انتخاب آینه دقت کنیم چون چیزی بدتر از یک هدف واقعی دروغین ما روبه سمت تباهی و یاس پرت نمیکنه.
خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است
آری از خون پهنه ی برزن و میدان سرخ است
ده به ده پرچم خشم است که برمیخیزد
مزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است
رو سیاه است اگر این شب مردمکش بد
تا دم صبح وطن سینه ی یاران سرخ است
با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است
ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
وحشتی نیست از انبوه مسلسل داران
تا در این دشت غرور کینه داران سرخ است...
ایرج جنتی عطایی
شب، در آن جنگل ساکت سرد
برف و تاریکی و سوز و سرما
باد یخ بسته هنگامه می کرد
بسته برف و سیاهی ره ما
با رفیقی در آن تیره جنگل
راه گم کرده بودیم و، در دل
حسرت آتش سرخ منقل
آتشی بود جانسوز بر دل
راستی، بود این همدم من
پهلوانی بسان تهمتن
قهرمانی جسور و قوی تن
سینه پولاد و بازو چو آهن
منکر عشق و شوریدگی ها
بی خیال از غم زندگانی
دل در آن سینه چون سنگ خارا
غافل از کیمیای جوانی
من جوانی پریشان و عاشق
سخت شوریده، دلداده، شاعر
زندگی در هم و نا موافق
زنج و غم دیده، آشفته خاطر
او، همه قدرت و پهلوانی
من، همه عشق و شوریدگی ها
من شده پیر اندر جوانی
او از این بی خیالی توانا
باد یخ بسته هنگامه می کرد
ما خزیده پناه درختی
شب، در آن جنگل ساکت سرد
خورده بودیم سرمای سختی
آن قوی پنجه، از سوز سرما
عاقبت گشت بی حال و مدهوش
من در اندیشه ی آن دلارا
کرده سرما و دنیا فراموش
آتش عشق آن یار زیبا
شعله ور بود در سینه ی من
تا رهانید جانم ز سرما
جاودان باد گنجینه ی من!
( فریدون مشیری)
you may not believe it
but there are people
who go through life with
very little friction of distress.they dress well, sleep well.they are contented with their family
life.they are undisturbed
and often feel
very good.and when they die
it is an easy death, usually in their
sleep.
you may not believe it but such people do exist.
but i am not one of
them.oh no, I am not one of them,I am not even near
to being
one of
them.but they
are there
and I am
here.
نا هنجار
شاید باور نکنی
آدمهائی هستند که
بیتماس با اندوه
روزگار میگذرانند
خوب میپوشند
خوب میخوابند
از زندگی خانوادگیشان راضیاند.
بیسرخرند
و اغلب خیلی سرحال.
و وقتی میمیرند،
به مرگ راحتی میمیرند؛
معمولا در خواب.
شاید باور نکنی
اما چنین آدمهائی
وجود دارند.
من، اما
یکی از آنها نیستم.
آه نه، یکی از آنها نیستم.
هیچ قرابتی
با آنها ندارم
اما هستند آنها
آنجا،
و من
اینجا.
شاعر: چارلز بوکوفسکی
ترجمه: ط . ج
کاش می دانستم
پایان را
که از آغاز، دگر
به پایان نمی اندیشیدم
زیرا که دیگر آغازی نبود
به امید پایانی خوش...
فقط ای کاش می دانستم
نقطه ی پایان امیدم را
که اگر اینچنین بود
پایان می یافت
هر آغازی
و آغاز می شد
پایان من.
قواعد زندگی خارج از درک ما هستن. شاید به این خاطر که اصلا وجود دارن، و یا اینکه انقدر زیاد و پیچیدن که هر چقدر هم که بزرگ باشیم به این راحتی ها نمیتونیم بهشون مسلط بشیم. اما هر چی که هست دست ما نیست. نمونش هم همین مرگ. یکی با خدا تا هوادار و دعا گو هنوز به پیری نرسیده میمره و یکی دیگه که یه دنیا مرگشو میخوان تا شونصد سالگی زنده میمونه و به ریش مخالفاش میخنده. این وسط به هر چیزی که معتقد باشیم و یا به هر چیزی هم که بی اعتقاد باشیم، به نظرم فکر کردن به اتقافات طبیعی دنیا برای پیدا کردن دلیلشون کار بیهوده ای هست و تا حدی هم خودآزاریه. این که بگردیم دنبال دلیل اینکه مثلا چرا من و جنتی هنوز زنده ایم و آقای الف و خانم ب با هزار تا آرزو یهو افتادن مردن، ما رو به هیچ جا نمیرسونه. پیدا کردن قواعد این بازی پیچیده ناممکنه و قواعدی هم که از روی اسقرا ابداعشون کردیم، معمولا انقدر اشکال داره که بیشتر از مفید بودن سر در گم کننده و گاهی خنده آور هستن. در هر حال خواستم بگم تو همچین حس و حالی بودم که بعد از مدتها قریحه ی درب و داغون شعریمون دوباره تپ تپ کنان برای مدت کوتاهی شروع به کار کرد و چند خط داد بیرون. حالا اسمش شعره یا نه خداییش خودمم نمیدونم. هر چی هست تو ادامه ی مطلبه. خواستین یه سری بهش بزنین.
Sweet death
Oh! Sweet death
Come to me
Just come for me
I'm tired of living
I'm TIERED of living
Just come for me
You took millions
And another before
But why not me...
Just come for me
There were happy ones
There were loved ones
They had plans
They had dreams
They needed life
Not touch of you
But I'm empty
And I need you
So why not me?
Just come for me
Please come to me
در. سراسر جهان مکانهایی با تاریخچه ای تیره و وحشت زا وجود دارند. بازدید از مکانهای ترسناک شاید بی شباهت به رفتن به جاهایی که ارواح سرگشته در آنجا هستند نباشد. حتی ترسناکتر از این رفتن به مکانهایی با ارواحی این جهانی است که بشر هم نیستند.
تونل جیغ زن، جاده وارنر
طبق یک افسانه محلی روح یک زن جوان این محل را تسخیر کرده است. گفته اند که شخصی این زن جوان را آتش زده و در حالیکه با لباسهای سوزان در جستجوی راه فرار بوده در این تونل محبوس و جان میسپارد. در داستانهای محلی قدری تفاوت نیز وجود دارد، یکی از این داستانها میگوید که پدر عصبانی دختر او را به داخل آتش انداخته است؛ چرا که او به خاطر طلاق ناراحت کننده کنترلش بر روی فرزندان و قدرت ایفا کردن وظایف پدری را از دست داده بود. در داستان دیگری گفته شده عده ای این دختر را دزدیده و بعد از آن برای پاک کردن شواهد و مدارک دختر را میسوزانند. همه این داستانها باعث شده مردم از تونلی که در آن صدای جیغ گوشخراش یک زن شنیده میشود دوری کنند.
پل Bessie Little، دیتون
روح یک دختر کشته شده به نام Bessie Little به طور مرتب به این پل در خیابان Ridge بازمیگردد. این دختر در تاریخ 27 آگوست 1896 به دست دوست پسرش «آلبرت جی فرانتز» کشته شده بود. Bessie از این پسر باردار بود و آلبرت هم نمیخواست با او ازدواج کند، بنابراین آلبرت با خالی کردن گلوله ای به مغز دختر بینوا را کشته و صحنه را طوری بازسازی کرد که خودکشی به نظر برسد. او برای رسیدن به این هدفش دوبار به Bessie شلیک کرد و این کاملا واضح است که دختر این کار را با خودش نمیکرد. در تاریخ 19 نوامبر 1897، «آلبرت جی فرانتز» در زندان اوهایو در کلمبوس به صندلی الکتریکی بسته و با اتهام قتل درجه یک به مرگ محکوم شد. بنابراین در افسانهها گفته شده که این دختر با بازگشتن به شهرک «مونتگومری» قصد تسخیر کردن این پل را دارد.
دانشگاه اوهایو، آمریکا«ویلسون هال» به خاطر یک دختر (احتمالا یک دختر جادوگر) معروف شد. این دختر لحظاتی بعد از اینکه با خون خودش نوشتههایی شیطانی و ماوراطبیعی روی دیوار نوشت خودش را کشت. 5 ستاره دنباله دار که به شکل ستاره پنج پر درآمده بودند این محوطه را احاطه کردند همراه با ساختمان اداری که که در وسط نشان شیطان قرار گرفته بود. و در داستان دیگر از «واشینگتون هال» نام برده شده که به خاطر منزل دادن به بازیکنان بستکبال یک تیم معروف شده بود؛ او و تمام بازیکنان در یک تصادف وحشتناک کشته میشوند و گفته شده ارواح آنها هنوز سالن دانشگاه را در تسخیر خود دارند و گاهی اوقات میتوان صدای دریبل زدن را در سالن شنید. سردابهای «جفرسون هال» از مکانهایی است که ارواح بیشماری از خودشان نشانههایی نشان میدهند. و بالاخره به خاطر Ridges یک تیمارستان مخروبه که اکنون به خاطر رفتارهای نامناسب و شوک الکتریکی شناخته شده است. در روایتهای ترسناک در مورد تیمارستان گفته شده که: یک روز یکی از بیماران ناپدید میشود، 5 هفته بعد جسدش درحالی پیدا میشود که به طور کامل فاسد شده ولی دور جسدش لکههایی به صورت خطی محیطی کشیده شده. این لکه را امروزه هم میتوان در آن مکان دید!
جاده کلی، اوهایوویل، پنسیلوانیادر فاصله یک مایلی جاده کلی در اوهایوویل، پنسیلوانیا منطقه ای است که گزارشهای بیشماری حاوی فعالیتهای ماورایی و اتفاقات عجیب از آنجا گزارش شده است. گزارشها حاکی آن است که وقتی حیوانات وارد این منطقه تسخیر شده میشوند آرامش و ملایمت خود را از دست داده و این آرامش تبدیل به درنده خویی شده و سپس به سمت حیوانات دیگر و حتی انسانها میروند. این جاده با جنگل فشرده، سیاه و وحشتانگیز احاطه شده که در آن جنگل نیز سر و صداها و اشباح سفید رنگی شنیده و دیده شده که قابل تشریح کردن نیست. هیچ کس کاملا مطئن نیست که چرا این بخش کوچک از جاده تسخیر شده است، اما در برخی تئوریها گفته شده که این اتفاقات از جهاتی میتواند به فعالیتهای آیینی که یکبار در این مکان برگزار شده ارتباط داشته باشد و نیز نفرینهایی که به این دلیل مردم این سرزمین دچارش شده اند.
زندان آلکاتراز، سان فرانسیسکواین جزیره از نظر بومیهای آمریکایی مکانی شیطانی بوده، که در طی قرنها مرگها بی شماری در اثر تصادف، قتل و خودکشی به خود دیده است. با تاریخچه سیاهی که دارد جای تعجب نیست که بگویند که ارواح آلکاتراز را بیشتر از تمام مکانهای دیگر تسخیر کرده اند. اگر این باور که ارواح به دنیا باز میگردند تا مکانهایی که در آنجا شکنجه شده اند را تسخیر کنند، پس آلکاتراز باید در اثر هجوم ارواح به آنجا منفجر شود. در طول سالها گزارشهایی حاوی اتفاقات مرموز در جزیره آلکاتراز وجود داشت. این گزارشها از سوی بازدید کنندهها، نگهبانان پیشین و زندانیان پیشین و کارکنان خدماتی پارک ملی بود. از فانوس دریایی محل هم بارها صدای دلنگ دلنگ، جیغ و گریه شنیده شده است.
البته داستانهای بی شماری در مورد این محل وجود دارد که در این مقاله کوتاه ما نمیگنجد و برای تشریح تمام آنها نیاز به نوشتن یک کتاب داریم. بعضی از این اتفاقات عجیب هم در پاراگراف بالا ذکر شد. فانوس دریایی جزیره در سال 1854 ساخته شد و سپس در زلزله بزرگ سانفرانسیسکو در سال 1906 به طور کامل نابود و خراب شد و بعد به طور ناگهانی دوباره ظاهر شد، چندین گزارش در مورد این محل مربوط به شبهای مه گرفته بوده همراه با صدای سوت مانند وحشتناک و یک چراغ سبز فلش زن که به آرامی اطراف جزیره را روشن کرده و به همان سرعتی که روشن شده بود ناپدید میشود.قلعه ادینبورگ، ادینبورگ، اسکاتلنداین قلعه باشکوه مکانی مربوط به قرون وسطاست و در قسمت بالایی یک پرتگاه صخره ای واقع شده و چشم انداز زیبایی از تپههای اسکاتلند به انسان میدهد. اما داخل این دالانهای تاریک و خیابانهای باریک ادینبورگ صدای مردگان شنیده میشود. اینها حداقل اتفاقاتی است که در مورد این محل گزارش شده. اینجا مکانهای مناسبی برای اشباح دارد شامل: سلولهای زندان قلعه، سردابههای پل جنوبی، محوطه پادشاه ماری و یک خیابان متروکه برای استفاده قرنطینه و سرانجام قربانیان مدفون شده به خاطر مبتلا شدن به طاعون و بیماریهای دیگر. همچنین گزارشهای دیگری درمورد این مکان مخابره شده شامل: دیده شدن شبح سگ، دیده شدن طبل زن بدون سر و جسد زندانیهایی که در طول جنگ 7 ساله فرانسه و جنگ استقلال آمریکا کشته شده بودند.
خانه کشیش بارلی
در این قسمت میخواهیم همراه با شما توری گردشی به مرموزترین و وحشتناکترین مکانهای ارواح دنیا داشته باشیم و شما را با معروفترین آنها آشنا سازیم
مردم انگلیس اغلب با خانههای ارواح، عمارتها و قصرهای تسخیر شده آشنایی زیادی دارند ولی در این کشور (خانه کشیش بارلی) یکی از پرروحترین خانهها است و روایات و داستانهای بسیار زیادی برای اثبات این مدعا در دست میباشد
این خانه در سال 1863 در کنار کلیسای بارلی بنا شد تا جناب کشیش(هنری بول) در آن سکنی گزیند. این بنا سالها محل طغیان روحهای سرکش بوده و اتفاقات عجیبی همچون حرکت کردن خودبهخود اشیا، بوهای عجیب، نقاط سرد در قسمتهای مختلف خانه، صدای تاخت و تاز اسبها و تجسم اشباح در آن رخ میداد. حتی بعد از اینکه این خانه در سال1939 طعمه حریق گشته و ویران شد و عکسهای بسیاری نیز از ویرانههای آن گرفته شد، باز هم کلیسای مجاور آن محل بروز این اتفاقات شد. کاپیتان دبلیو. اچ. گرکسون یکی از ساکنان این خانه مینویسد: بارها او و خانوادهاش روح یک پرستار بچه که سرگردان به این طرف و آن طرف میرفته است را دیدهاند. بعد از اینکه این پرستار را چند بار در کنار یکی از پنجرههای خانه دیدند، آن پنجره را با آجر پوشاندند تا دیگر او را نبینند. گرکسون در خاطرات خود مینویسد(شاید آن آتشسوزی مصیبتبار تاثیری ناراحت کننده داشته است زیرا در طول آن شب چند نفر گفتند مرا به همراه دو غریبه که یکی خانمی ملبس به شنلی خاکستری رنگ و دیگری جنتلمن با سر طاس و کت بلند مشکی بودند، دیدهاند. چند تا از وحشتانگیزترین اتفاقات این خانه که مو را برتن انسان راست میکند برای (ماریان)، همسر کشیش(لیونل فویستر) که از تاریخ 30 اکتبر 1930 به این خانه نقل مکان نمودند افتاده است. یکی از ارواح این خانه سعی میکرد با ماریان ارتباط برقرار نماید و این کار را با روش عجیبی انجام میداد. او بر روی دیوارهای خانه نامه مینوشت عکسهای این نوشتهها هنوز هم در دست است و در مرکز مطالعات ماوراءالطبیعه نگهداری میشوند. یکی از این عکسهای شگفتآور آجری را نشان میدهد که در هوا شناور است در عکس دیگری چیزی روبان مانند در هوا معلق میباشد و همچنین هیئتهای مهآلود اشباح. هنوز هم افراد بسیاری میگویند که در زمینهای برجای مانده از خانه کشیش بارلی روح دیده و از آن عکس گرفتهاند. در جولای سال 2000 عکسی توسط یکی از گردشگران گرفته شد که هالهای کروی و اسرارآمیز که به آن (اورب) میگویند در آن بهطور واضحی مشخص است.
برج لندن
یکی از معروفترین و ماندگارترین بناهای تاریخی دنیا برج لندن است که در عین حال یکی از پرشبحترین ساختمانهای دنیا نیز قلمداد میشود بیشک ناشی از تعداد زیاد اعدامها، قتلها و شکنجههایی است که در هزار سال گذشته در پس دیوارهای این محل صورت گرفته است. بارها و بارها گزارش شده است که افراد مختلفی در دور و اطراف برج روح دیدهاند. در یک نیمه شب زمستانی در سال 1957 یکی از نگهبانان از صدای برخورد یک شی به سقف از جا پرید. وقتی برای پیگیری و بررسی از اتاقک بیرون رفت موجودی سفیدرنگ و بیشکل را دید که بر روی برج قرار گرفته است. مدتی بعد آنها دریافتند که (لیدی جینگری) در تاریخ 12 فوریه سال 1554 درهمان محل سر از بدنش جدا شد. شاید سرشناسترین سکنه برج لندن روح (آن بولین) باشد. او یکی از همسران (هنری هشتم) بود که در سال 1536 در این برج سرش زیر گیوتین گذاشته شد. روح او در مواقع بیشماری دیده شده است گاهی سرش را در دست دارد و بر روی (برج سبز) یا در کلیسای سلطنتی برج قدم میزند. دیگر ارواح این برج، روح (هنری ششم)، (توماس بکت) و (سر والتر رالی) میباشند. یکی از مخوفترین داستانهای برج لندن درباره مرگ(کنتس سالیز بری) میباشد. این کنتس در سال 1541 به علت دست داشتن در چند جنایت (که امروزه اعتقاد بر این است که این زن بیگناه بود) به مرگ محکوم شد. وقتی که کنتس را به سوی چوبهدار میبردند او از دست سربازان گریخت و فرار کرد ولی چند لحظه بعد توسط مردی که تبرش را به سوی وی پرتاب کرد کشته شد. صحنه اعدام کنتس سالیز بری بارها توسط ارواح برج سبز نمایش داده شده و توریستهای حاضر در برج با چشم خود آن را دیدهاند.
کوئین مری
البته کشتی کویین مری یک خانه نیست ولی درست مثل خیلی از خانههای قدیمی به تسخیر ارواح درآمده است. کوئین مری که زمانی یک کشتی اقیانوس پیمای لوکس و مجلل بود، بعد از اینکه روزهای اقیانوسنوردی خود را پشتسر گذاشت، در سال 1967 توسط فردی از اهالی کالیفرنیا خریداری شده و به یک هتل تبدیل شد. پرروحترین نقطه کوئین مری موتورخانه آن است. جایی که پسرک 17 سالهای در آن طعمه آتش شد و جان خود را از دست داد. مردم بسیاری میگویند صدای ضربه خوردن به لولهها و درهای کابینهای این کشتی را با گوش خود شنیدهاند. در جایی از کشتی که درحال حاضر سالن لابی هتل میباشد بارها بانویی سپیدپوش دیده شده است و اشباح چندین کودک، استخر کشتی را به تسخیر خود درآوردهاند. روح دختر کوچولویی که گفته میشود گردنش در یک حادثه در استخر شکست هنوز هم مادر و عروسکش را میخواهد. راهروی رختکن استخر، منطقهای پر از اتفاقات غیر قابل توضیح است. مبلمانها بیدلیل از جای خود حرکت میکنند، مردم احساس میکنند دستانی نامرئی آنها را لمس مینمایند و روحهای ناشناسی ظاهر میشوند. در دماغه کشتی هرازگاهی میتوان صدای جیغ یک روح را شنید. جیغی توام با درد که میگویند صدای ملوانی است که در زمان تصادف کشتی کشته شد.
ویلی هاوس
(ویلی هاوس) واقع در (سن دیهگو) کالیفرنیا عنوان معروفترین خانه ارواح ایالات متحده را به خود اختصاص داده است. این عمارت درسال 1875 توسط (توماس ویلی) برروی زمینی ساخته شد که بخشی از آن دریک گورستان قدیمی قرار داشت و از همان زمان محل عبور و مرور ارواح بود. نویسندهای به نام (دوتریسی رگولا) درباره تجاربش در آن خانه مینویسد: (در طول چندین سال وقتی شبها در مهمانخانه مکزیکی شهر در آن سوی خیابان شام میخوردم، دیگر عادت کرده بودم که ببینم پنجره طبقه دوم ویلی هاوس گاهگاهی باز میشود. این در حالی بود که هیچکس در آن خانه زندگی نمیکرد و درهایش قفل بودند. آخرین باری که به آن جا رفتم احساس کردم در قسمتهای مختلفی از آن انرژی خاصی جریان دارد. به خصوص در قسمتی که زمانی محل دادگاه شهر بود. در این قسمت احساس میکردم بوی کهنه سیگار در فضا پیچیده است. در راهروی اصلی بوی عطری به مشام میرسید که ابتدا فکر کردم مربوط به خانم راهنماست. ولی وقتی جلوتر رفتم تا با او درباره خانه صحبت کنم متوجه شدم او اصلا بوی عطر نمیدهد. دیگر ارواحی که در آن خانه دیده شدهاند عبارتند از: شبح دخترکی که بهطور اتفاقی درآن خانه حلقآویز و خفه شد، روح (جیم رابینسون یانکی) ، دزدی که آنقدر مردم او را با چماق زدند که در راهروی خانه جان داد و اکنون روحش در همان محل ظاهر میشود و خود را به توریستها مینمایاند. دختر مو قرمز ویلی روح بعدی است او آنقدر واقعی به نظر میرسد که گاهی با یک بچه زنده اشتباه گرفته میشود. (سیبل لیک) مدیوم مشهور آمریکا میگوید تاکنون با چندین روح ویلی هاوس ارتباط برقرار کرده است و (هانس هولزر) شکارچی ارواح نیز ویلی هاوس را یکی از مهمترین ساختمانهای ارواح آمریکا میداند.
کاخ سفید
بله، عمارت بزرگ بلوار پنسیلوانیا در واشنگتندیسی نه تنها محل زندگی رییسجمهور فعلی آمریکاست بلکه منزل چندین رییسجمهور فقید این کشور میباشد که هرازگاهی هوس میکنند سری به آن جا بزنند. هر چند که تمامی آنها سالهاست که مردهاند. میگویند پرزیدنت هریسون گاهی اوقات اتاق زیرشیروانی کاخ سفید را جستجو میکند و معلوم نیست به دنبال چه چیزی میگردد. پرزیدنت اندرو جکسون اتاق خواب خودش را در کاخ سفید هنوز هم در تسخیر خود دارد و روح (ابیگیل آدامز) همسر یکی از رییسجمهورها یک بار درحالی دیده میشود که در هوای یکی از سالنهای کاخ سفید شناور بود و گویی چیزی را حمل میکرد. در این بین روحی که بیشتر از بقیه به کاخ سفید میآید، روح (آبراهام لینکلن) است. (النور روزولت) یک بار گفت وقتی در اتاق لینکلن در حال کار بوده حضور پرزیدنت لینکلن را به وضوح حس کرده است که به او نگاه میکرد.
در زمان ریاست جمهوری روزولت یکی از کارکنان کاخ سفید میگفت روح لینکلن را با چشم خودش دیده است که روی لبه تختش نشسته بود و چکمههایش را از پایش درمیآورد. یک بار دیگر و باز هم در زمان روزولت، (ویلهمینا) ملکه هلند یک شب مهمان کاخ سفید بود. او نیمههای شب با صدای ضربهای به در اتاق از خواب بیدار شد. وقتی در را باز کرد رو به روی خود آبراهام لینکلن را دید که از درون راهرو به او خیره شده است. همسر کالوین کالیج میگوید چندین بار لینکلن را دیده است که دستهایش را در پشت گره کرده بود و در سالن بیضوی کاخ ایستاده بود و از پنجره بیرون را تماشا میکرد.
پل امیلی
پل امیلی پلی کوچک، سرپوشیده و تاریخی در منطقه (استو) در (ورمونت) است که خیلیها سعی میکنند شبها از آن عبور نکنند. میگویند روحی به نام (امیلی) این پل را به تسخیر خود درآورده است. کار این روح فقط این نیست که درون اتاقک پل ظاهر شود و خود را به زندگان نشان بدهد بلکه او روحی ترسناک است و کارهای وحشتآوری انجام میدهد. بهطور مثال اتومبیلها را به شدت تکان میدهد و صورت قربانیان خود را با ناخنهای نامرئیاش میخراشد. 150 سال است که اسبها و اتومبیلهایی که از این پل میگذرند خراشیده میشوند. مردم صدای زنی را میشنوند و هیکل روح مانندی را میبینند و شاهد ظهور نورهای عجیبی میشوند ولی در عکسهای گرفته شده از پل امیلی چیزی جز نورهای گوی مانند (اورب) دیده نمیشود. داستانهای متفاوتی درباره پل امیلی برسر زبانهاست. از دختر عاشقی که 150 سال پیش بهخاطر محبوبش خود را بر روی پل حلقآویز کرد تا زنی که در دهه 1970 برای ترساندن بچههایش این افسانه را سرهم کرد. ولی موسسه تحقیقاتی ماوراءالطبیعه آمریکا پس از بررسی این پل زیبا با دستگاههای پیشرفته به این نتیجه رسید که داستانهای ارواح مردم چندان هم بیربط نیستند و درون پل مسلما در تسخیر یک یا چند روح میباشد. روحی که صدای کشیده شدن ناخنهایش بر روی دیوارهای چوبی اتاقک روی پل، تن انسان را به رعشه وا میدارد.
روح دایی مایک
من دوازده سال پیش با اهالی یک خانه ارواح در جنوب نیوجرسی مصاحبه کردم. مطلبی که میخوانید داستانی است که خانم صاحبخانه درباره اتفاقات آن جا برایم تعریف کرد. این خانه خانهای خلوت است که در خیابانی خلوت و در شهری کوچک قرار دارد.داستان ما از اوایل دهه 1960 آغاز شد. در آن زمان (مایک) برادر (جوآن) با یک دختر شلوغ و ناآرام که خانواده، او را (ردز) صدا میزدند نامزد شد. یک روز (مایک) و نامزدش(ردز) در فیلادلفیا اتومبیلسواری میکردند و با دوستانشان کورس گذاشته بودند. هر دوی آنها حسابی به هیجان آمده بودند و از سرعت لذت میبردند. (ردز) برای اینکه بازنده مسابقات نباشد پشتسر هم به مایک میگفت (گاز بده، گاز بده) کمی بعد دیگر طاقت نیاورد و از همان طرف پای خود را روی پدال گاز گذاشت و آن را فشار داد. مایک نتوانست اتومبیل را کنترل کند و اتومبیلشان چپ کرد. در این تصادف (ردز) فورا کشته و مایک به شدت زخمی شد بهطوری که حتی نتوانست در مراسم تدفین (ردز) شرکت کند چون باید در تختش میماند. وقتی خانواده از مراسم تدفین به خانه برمیگشتند، به اتاق مایک در طبقه بالا رفتند، به محض ورود آنها مایک برای آنها دقیقا توصیف کرد که (ردز) در تابوت چه لباسی بر تن داشت و چه جواهراتی به همراه داشت. خانواده او میپرسیدند که از کجا اینچیزها را میداند و مایک پاسخ داد (ردز) پیش او آمده بود تا او را ببیند.
چندین سال بعد (بابی) پسر (جوآن) برای جنگ راهی ویتنام شد. دایی مایک به او گفت فردا تا من نیامدهام حرکت نکن. چون میخواهم یک سکه شانس به تو بدهم تا از تو حفاظت کند. دایی مایک خیلی اصرار داشت که این سکه را به بابی بدهد. روز بعد همه خانواده برای بدرقه (بابی) به فرودگاه رفتند.
همه به جز دایی مایک. دایی مایک هرگز به فرودگاه نیامد و بابی مجبور شد بدون دیدن او به ویتنام برود. وقتی جوآن به خانه برگشت همسایهها به او گفتند تلویزیونش را روشن کند و به اخبار گوش بدهد. او تلویزیون را روشن کرد. اخبار، برادرش (مایک) را نشان میداد که کشته شده و روی زمین افتاده بود او به هنگام سرقت از یک بانک کشته شده بود زیرا میخواست یک کلکسیون سکه را بدزدد.
یک شب بابی در پایگاه خود نگهبان بود. نیمههای شب چشمش به شخصی افتاد که در تاریکی به او نزدیک میشود. فرمان ایست داد. اسلحه را به سمت او گرفت. تا به حال به سوی یک انسان واقعی شلیک نکرده بود و به همین خاطر تردید داشت. آن شخص نزدیکتر شد و ناگهان بابی او را شناخت. او (دایی مایک) بود. دایی مایک به او گفت پشت سرت را نگاه کن. وقتی بابی برگشت درست رو به روی خود یک سرباز دشمن را دید که با خنجر آماده ایستاده بود. بابی فورا شلیک کرد و او را کشت وقتی برگشت دیگر دایی مایک آنجا نبود. داییاش نتواسته بود سکه شانس را به او بدهد ولی گویا خود آنجا رفته بود تا جانش را نجات بدهد. پس از جنگ بابی راننده اتوبوس شد. یک شب دوباره احساس کرد درست مثل زمان جنگ حضور دایی مایک را حس میکند. صدای او را شنید که میگفت (پشت سرت را نگاه کن) او برگشت و مردی را دید که با یک چاقو آماده ضربه زدن به اوست. او آن مرد را خلع سلاح کرد و به پلیس تلفن زد.
بابی هنوز هم هرازگاهی که خطری تهدیدش میکند دایی مایک را میبیند.
The fragrance of the flower spreads only in the direction of the wind
But the goodness of a person spreads in all direction
Three powers rule the world
Horror, Greed and Stupidity
My father chose my name, and my last name was chosen by my ancestors
That's enough, I myself choose my way
Everything is okay in the end. If it's not okay, then it's not the end
The hour of departure has arrived, and we go our ways I to die and you to live. Which is the better, only God knows
If you live to be a hundred, I want to live to be a hundred minus one day,so I never have to live without you
Some Will Seek Forgiveness, Others Escape
Where ever the wind blow i konw that .... you 've sighed
The strength of a man isn't in the weight he can lift. It is in the burdens he can understand and overcome
We can do anything we want to if we stick to it long enough
we never get what we want, never want what we get,never have what we like, never like what we have, still we live, still we love, still we hope, this is life
wait for the one who is constantly reminding you how he cares a bout you & how much lucky he's to HAVE YOU
Live in such a way that those who know you but don't know God will come to know God because they know you
love is totally forgetting yourself to someone that is always remembering you at all times
love is the one thing that still stands when all else has fallen
when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough
a real friend is one who watch you face but see your heart
have patience awhile.slanders are not long lived.truth is the child of time erelong she shall appear to vindicate thee
except our own thoughts.there is nothing absolutely in our power
Many people will walk in and out on your life But only true friends will leave footprints in your heart
think about living in a glass world , so trying not throw stone to anyone , because the first thing that will be broken is your world
Some people are like moan thins , when you get closer to them , you find out their authority more.
I must find you; maybe it’s not too late
You gave up so easily but the fate’s not innocent neither
Though you’re restless for me, but ignoring me still
I must find you; you’re your own enemy too
Who can make you calm just with a simple word?
And hit your brain at the very last moments and make you waive to go
I’m offended with this cold city, with these lonely streets
I can feel it from distance when you’re thinking about me
I know these tears will finally make me blind
And the smell of your perfume will fade awayFrom the dress you left
I must find you, so you won’t get lonelier day after day
Willing to stay with me, not to get worst than this
To find you, even if you tear the dream of flying in my mind
To hold your hands tight to believe me then
To find you, even if you tear the dream of flying in my mindTo hold your hands tight to believe me then
I must find you right now; maybe it’s not too late
You gave up so easily but the fate’s not innocent too
I must find you, so you won’t get lonelier day after dayWilling to stay with me, not to get worst than this
We can feel the God, in very simple moments
In the loves anxiety and the undesired sin
Man’s life will go for nothing without love
And 70 years of praying will be lost just in one night, just in one night
When all is set and done for love
It doesn’t care whether it’s soon or it’s too late
I was afraid of Love, while I was so in love than ever
Whatever was impossible is getting possible with love
Sounds like it’s getting possible
When you’re not in Love, even God is a stranger
And the man’s life is fruitless
Don’t be afraid if your heart wakes up from an old dream
My be God has written your story from the beginning
When all is set and done for love
It doesn’t care whether it’s soon or it’s too late
I was afraid of Love, while I was so in love than ever
Whatever was impossible is getting possible with love
Sounds like it’s getting possible